شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان البرز
ساعت: 10:04 منتشر شده در مورخ: 1399/07/06 شناسه خبر: 1651278
البرز به کوچکترین کماندوی دنیا می‌نازد؛

وقتی کوچکترین شهید اطلاعات دفاع مقدس، سند بزرگ رسوایی دشمن شد/ رضا پناهی۱۲ ساله؛ شهیدی که داغ اسارتش را به دل بعثی‌ها گذاشت

وقتی کوچکترین شهید اطلاعات دفاع مقدس، سند بزرگ رسوایی دشمن شد/ رضا پناهی۱۲ ساله؛ شهیدی که داغ اسارتش را به دل بعثی‌ها گذاشت
معلم ۱۲ ساله ای به نام رضا پناهی در کرج وجود دارد که روزگاری مسافر کربلا بود و از برکات سفرش امروز، شرورها و قمه بدستها تربیت شده و سر براه می شوند، این داستان خواندنی، واقعی است.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از تیتریک؛ در مدرسه این معلم، دبیران با وضو پا را به کلاسها گذاشته و بسم رب الشهدا و صدیقین گو درسها را آغاز می کنند. در این مدرسه شرورهای قمه بدست و بی انضباط ها هم اگر وارد شوند، دیری نمیگذرد که از حال و هوای مقدس آن، از این رو به آن رو شده و کلی تغییر می کنند.

تمام این حرفها را مدیر این دبیرستان بر زبان می آورد و بانی و آموزگار این همه افتخار و تربیت را شهیدی کوچک از قبیله مردان بزرگ معرفی میکند ، همان کسی که این مدرسه به نام اوست. رضا پناهی رزمنده نوجوانی که با دست خط خودش عبارت مسافر کربلا را در پشت پیراهنش نوشت و راهی راهی شد که تنها مردان خدا از آن عبور می کردند.
 
رضا پناهی که بود که بعثی ها به دنبال اسیر کردنش بودند؟
 
مشخصاتی را که خواندید تمام ویژگی های وجودی رضای نوجوان داستان ما نیست، داستان رضا، داستان مستأصل شدن بعثی هایی است که برای رضا، تله گذاشته بودند که او را زنده اسیر کنند، اما نتوانستند. با شجاعت، تلاشها و ترفندهایی که سر بعثی ها پیاده می کرد، دشمن هرکاری می نمود که او را اسیر کند، تا هم از دست او خلاص شود و هم بر علیه ایران تبلیغ کند.
 
در مراسم سوم رضا رادیو عراق اعلام کرد که یک بچه ۱۲ ساله ” بابک” که بقول آنها به زور به منطقه رفته بود به شهادت رسیده در حالیکه رضا با عشق رفته بود. دشمن چه میفهمید، این عشق و اعتقادی که حتی از نوجوانان ۱۲ ساله ایرانی دلیر مردانی شیر صفت می سازد چیست، بعثی ها تنها میخواستند با اسارت نوجوانان رزمنده در ایران و نشان دادن آنها به دنیا، بگویند که، انقلاب اسلامی و ایران انقلابی و رهبر کبیرش، چقدر تنها و بی یاور است، ولی در نهایت خود آنها بودند که شکست خورده این تقابل خونین شدند.
 
 
دنیا دید در میدانی که در یک طرف آن رزمندگانی با تمام سنین از نوجوان تا پیرمرد ، معتقد و از جان گذشته با کمترین امکانات جنگی قرار دارد و در یک سوی دیگر میدان، مردانی قرار دارند با تمام امکانات و تسلیحات مدرن جنگی، مست و بی رحم و حمایت شده از طرف بزرگترین قدرت های استکباری، چه کسی پیروز است و چه کسی درمانده.
 
رضا پناهی سندی بر رسوایی دشمن دون بود
 
رضا، کوچکترین رزمنده جبهه بود و مشهدش نیز کوه های بازی دراز شد، همانجا که هم رزمانش از خاطرات زمزمه های شبانه اش با خدا می گفتند. یونس فتح باهری و طالبی که اهل کرمانشاه هستند، دو تن از همسنگرانش بودند که بعدها در خاطراتشان گفتند: یک شب رضا در سنگر نبود و سراغش رفتیم، دیدیم دامنه کوه ایستاده و رو به آسمان زمزمه می کند، متوجه نشدیم چه می گوید ، نگاهش که به ما افتاد، تبسمی کرد و خندید، علتش را که پرسیدیم نگفت، با پافشاری زیاد گفت: فردا می فهمید، ولی بعد از شهادتش فهمیدیم، چند روز قبل که فرمانده اش به او گفته بود به پادگان ابوذر برود و عکس بیندازد، بعد از گرفتن عکس پشت آن را امضا کرده و گفته بود: من چند روز دیگر شهید می شوم.
 
 
ماجرای شهادتش نیز از این قرار بود که، برای دیده بانی رفته بود و چون قدش نمی رسید چند جعبه زیر پایش گذاشته بود که بتواند به دشمن دید داشته باشد و در حین دیده بانی با ترکش خمپاره دشمن به شهادت می رسد و این بزرگمرد کوچک داستان ما به آرزوی وصال با معبود خود نائل می شود.
 
میگویند؛ رضا در جبهه هر کاری انجام می داد،کوچکترین شهید اطلاعات دفاع مقدس و کماندوی دنیا بود و زمانی که شهید شد جزء نیروهای اطلاعات بود، ولی هروقت از رضا سوال می کردند که در جبهه چه کار انجام میدهی؟ میگفت: من که کاری از دستم بر نمی آید که برای رزمندگان انجام دهم برای همین فقط به بچه ها آب میرسانم و پوتین هایان را واکس میزنم.
 
 
روزی هم در جواب مادرش که پرسیده بود: رضا جان، همیشه پوتینهای رزمندگان را واکس میزنی؟ گفته بود: نه من امروز شهردار هستم. مادرش گفته بود: مگر شهردار پوتین واکس می زند؟ و رضای داستان ما جواب داده بود: شهردار به بچه ها رسیدگی میکند، سنگر را مرتب می کند، ظرفها را می شوید، ولی امروز از آنجا که، نوبت واکس زدن من است، این پوتین ها را واکس می زنم تا نوبتم حرام نشود، چون پوتینها از بیت المال است و دوست ندارم از بین بروند و باید بیشتر در پای بچه های رزمنده کار کند.
 
 
مادرشهید از ناگفته ها و پیام صبری که از وصیت نامه پر مهر رضا گرفت به خبرنگار تیتریک، میگوید: رضا گفت مادرم گریه مکن بخند و خوشحال باش زیرا در راه هدف مقدس گام برداشته و جان باخته ام. معصومه امامی اصل، مادر شهید رضا پناهی ۱۲ ساله است و میگوید رضای عزیزش را با وساطتت هشتمین امام رئوف از خداوند هدیه گرفته است.
 
میگوید: رضا در سال ۱۴ بهمن ۴۸ در کرج به دنیا آمد. من رضا را از امام رضا (ع) خواستم. زمانی که به پابوس امام رضا (ع) رفتم از ایشان خواستم فرزندی از خدا برایم طلب کند که در راه این بزرگواران قدم بردارد و خداوند و ائمه هدف و راه اصلی او باشد، از این خوشحال بودم که دعاهایم در حرم امام رضا (ع) مستجاب شد و بعد از زیارت خداوند رضا را به من هدیه کرد.
 
 
مادر، رویای شهادت رضا را در دوروزگی او دیده بود؛
 
مادر شهید در ادامه گفت: رضا بچه ای ۲ روزه بود که من شهادت او را در رویا دیدم، وقتی این بچه در بغلم شیر می خورد یک تصویر روی دیوار باز شد و در این تصویر دیدم که رضا در همین سنی که شهید شده قرار دارد و به شهادت رسیده است بدون اینکه جنگی در میان باشد.
 
مادر از خاطرات رضا در جبهه به یاد می آورد که در هنگام ورود رضا به پادگان، به فرمانده می گویند: پسری آمده که ۱۲ سال دارد این فرمانده با رضا صحبت می کند و خیلی مسائل علمی و دینی را از رضا می پرسد و با معلومات رضا می گوید بچه شمایید نه رضا. رضا به پادگان ابوذر اعزام شد و به گیلان غرب رفت. فرمانده اش می گفت: گروه گروه رزمنده پیش رضا آمده بودند تا بدانند این بچه ۱۲ ساله چه کسی است؟ رضا به همه روحیه داده بود.
 
 
رزمنده ها فکر می کردند او با پدر یا برادرش جبهه رفته اما با تنها بودن رضا بسیار تعجب می کردند و از قضا رضا را به منطقه می برند تا شاید با بهانه خلع سلاح دوباره به کرج بفرستند و یا اینکه رضا را تا نیمه شب در سنگر انفرادی می گذاشتند و به او می گفتند مثلا فلان شخص نمی تواند پست دهد تو بجای او نگهبانی بده و او قبول می کرد و تا صبح بیدار بود.
 
 
مادر ادامه میدهد: همرزمانش تعریف می کردند، هرزمانی که برای خلع سلاح می رفتیم اگه رمزشب را نمی گفتیم آماده شلیک می شد. زمانیکه دیدیم رضا امتحانش را پس داده است او را راحت گذاشتیم، در قصر شیرین یک شب او را به همراه یک نفر دیگر در سنگر نگهبانی گذاشتیم اما متوجه شدیم از دفتر مخابراتی تماس گرفتند، رزمنده ای آن شب با رضا بود آن زمان رضا گفته بود این آقا را ببرید چون من بجای اینکه حواسم به دشمن باشد باید مواظب او باشم چون می ترسد، گفتیم بچه ۱۲ ساله نترسید اما جوانی که زن و فرزند دارد چرا بترسد؟
 
 
بازهم تعریف کردند: در تخریب شرکت داشت، برای خنثی کردن مین جلوتر از همه می رفت و وقتی ما در کانال ها می خوابیدیم، او ایستاده راه می رفت و می گفت مرا نمی بینند، قوطی های کنسرو را جمع می کرد و به دم گربه می بست و در کوه رها می کرد و میگفت سنگر بگیرید، وقتی گربه می دوید صدای قوطی ها در کوه می پیچید و دشمن فکر می کرد رزمنده ها هستند کوهها را به رگبار بستند و زمانی که به رضا می گفتیم تو چرا این کارها را انجام می دهی گفت برای اینکه مهمات آنها هدر رود، برای ما مهمات به ان صورت نمی رسد.
 
بدین ترتیب بود که بعثی ها برای رضا تله گذاشته بودند که او را زنده اسیر کنند اما نتوانستد و این است استعدادی که دفاع مقدس در کرج شکوفا کرد و امروز این شهید افتخاری برای البرز با بیش از 5 هزار شهید شده است.
 
 
 
انتهای پیام/
https://new.dana.ir/1651278
ارسال نظر
نظرات